شیخ روح الله شفیعیان
یادداشت‌های روزانه
حجة‌الاسلام روح الله شفیعیان

کرامتی از امام رضا علیه‌السلام

کرامتی از امام رضا علیه‌السلام

صدیق ارجمند، حاج ابوالفضل امینیان در کتاب پنجره فولاد، کرامتی از امام رضا علیه‌السلام را از قول اینجانب نقل نموده‌اند. بد نیست عیناً این بخش از کتاب را در این جا بیاورم:

سالهاست بنده به عنوان پاسخگوی مسائل اعتقادی در اداره پاسخگوئی حرم مطهر رضوی خدمتگزار زائران حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السّلام هستم. در صبح یکی از روزهای تابستان ۱۳۹۵ از حرم با من تماس گرفتند که امروز ظهر جلسه‌ای با حضور رئیس اداره برگزار می‌شود؛ دستور داده‌اند شما حتما شرکت کنید.

با اینکه آن روز روز کاری من نبود اما در ساعت مقرر در جلسه حاضر شدم و با کمال تعجب دیدم موضوع جلسه اصلاً ارتباطی با بنده ندارد. موضوع را با مسئول مربوطه در میان گذاشتم، ایشان ضمن عذرخواهی گفت: به خاطر تشابه اسمی با فرد دیگری، به اشتباه دعوت شده‌اید!! تعجّبم صد چندان شد؛ چطور کسی که چند سال در یک اداره کار می‌کند با دیگری اشتباه شده است؟!

آن مسئول که آزرده شدن مرا دید گفت: حالا بخاطر اینکه شما به زحمت افتادید، یک بن غذای حضرت بگیرید و دست خالی به منزل نروید. بن را گرفته و اول به زیارت رفتم و سپس از مهمانسرای حضرتی غذایی گرفتم و راهی منزل شدم.

غرق در خیالات بودم و به ماجرای امروز فکر می‌کردم که دقایقی بعد خود را در باب الجواد حرم دیدم. ای وای من که مسیر خانه‌ام از خیابان آیةالله شیرازی است! امروز چقدر گیج شده‌ام که مسیری که سی سال است که می‌آیم و می‌روم را هم اشتباه رفته‌ام!!

بدتر اینکه برای تاکسی‌ گرفتن باید تا چهارراه خسروی پیاده می‌رفتم. به چهارراه که رسیدم با صحنه عجیبی روبرو شدم؛ دقیقا نبش چهارراه، در آن شلوغی سر ظهر، ماشین پراید سفیدی توقف کرده و راننده هم سرش را روی فرمان گذاشته بود، گویا هزار نفر به من گفتند غذای دستت را به این مرد بده، آمدم و آهسته به شیشه ماشین زدم، راننده سرش را بلند کرد، سلام کردم و گفتم: ببخشید من از حرم مطهر می‌آیم واین غذای حضرت رضا علیه‌السّلام است تقدیم شما!!

راننده به یک باره منقلب شد و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن! راستش خیلی جا خوردم، گفتم این غذا گرم است الان از حرم گرفتم به دلم افتاده تقدیم شما کنم و خدای ناکرده قصد ناراحتی شما را نداشتم.

اشکریزان گفت: من از لطف امام گریه‌ام گرفته! من اهل مازندرانم (آمل یا بابل خاطرم نیست) در این شهر غریبم و هیچ کس را ندارم؛ همسرم باردار است و چند روز است از من تقاضای غذای امام رضا علیه‌السّلام نموده، می‌گوید ویار غذای حضرتی کرده‌ام! امروز دل به دریا زدم و آمدم سمت حرم شاید بتوانم غذایی از مهمانسرا بگیرم؛ از قضا از اینجا سر در آوردم و حالا می‌بینم که خیابان هم یک‌طرفه است. دلم شکست، سر را روی فرمان گذاشتم و به امام رضا علیه‌السّلام متوسل شدم. امام هم کریمانه حاجتم را داد.

از حرف‌های آن مرد تازه فهمیدم که از صبح هیچ اشتباهی نشده بلکه امام رئوف مرا مأمور کرده تا روزیِ این زوج مازندرانی را از مهمانسرای ایشان به دستشان برسانم.

دیدگاه‌ها
ارسال دیدگاه
درحال ارسال دیدگاه ...